Wednesday، February 11، 2009

ساعت

بسته‌ایم به ساعت! هنوز هم بسته‌ایم به ساعت! می‌دانم که نباید بسته باشم! ولی بسته‌ایم!


ساعت بیست و یک و سی دقیقه است و امید هم ندارم تا یکی دو ساعت دیگر کارم تمام شود. فهرست رسیده به چهارده کار مختلف که هر کدام حداقل ساعتی وقت می‌گیرد. همپف! این است که غر زدن بس است و چهار کلام بگوییم و بعد برویم یک کار مفید بکنیم!

مدت زمان کارم در پارس سامان دارد به یک سال نزدیک می‌شود. بعد از دو سه بار این در و آن در زدن، بالاخره این‌جا ماندگار شدم. البته امیدوارم ادامه‌ی جمله‌ی قبلی «فعلاً» نباشد! جزییاتش را رها کنیم. بهترین چیز نوع کارم در پارس سامان سفرهای کاری است که پیش می‌آید. اگر سفر کاری نبود شاید هیچ وقت پیش نمی‌آمد گذرم مثلاً به بندرعباس بیفتد و غروب کنار دریا باشم و ببینم چراغ‌های جزیره‌ی هرمز را که روشن می‌شوند و منظره‌ای می‌سازند عجیب. حتی جذاب‌تر از منظره‌ی شب‌های «شهر» از بلندی. شاید هیچ وقت پیش نمی‌آمد گذرم به بوشهر و فراشبند و فیروزآباد و کازرون بیفتد و آن‌ها را در فصل‌های مختلف ببینم. قصه‌های سفرها برای خودشان جالب هستند. دو سه پست پیش اول قصه‌ای را گذاشتم که در آینده‌ای دور در یکی از مکان‌ها اتفاق می‌افتد....




دشت ارژن از بالای کوه کتل





یکی از مناظر بالای کوه مهارلو




و البته همه‌ی عکس‌های سفر آن طوری نیست! بیشترشان این طوری هستند! این که می‌بینید مقادیری آداپتور و مقادیر خشک‌کن موجبر است.

Sunday، December 7، 2008

شرق و این چیزها

در راستای شرق و غرب و این که من سر جای خودم هستم و این‌جا مرکز زمین هست و اگر قبول نداری برو متر کن:

حذف قالب بندی از انتخابTerminology

از xkcd

Saturday، December 6، 2008

گیک که بود و چه کرد!

گیک (Geek) به تعریف دانش‌نامه‌ی ویکی‌پدیا عبارت است از:

گیک امروزه معانی بسیار زیاد و غیرقابل توافقی دارد ولی شاید بین تعاریف گوناگون این تعریف که «گیک کسی است که بر اساس شور و اشتیاق به پیش می‌رود» از همه صحیح‌تر باشد.

به عبارتی بسیاری که امور خاصی را با شور و اشتیاق خاصی (!) دنبال می‌کنند کیگ محسوب می‌شوند. باز هم اگر از آن منبع عقل جمعی (ویکی‌پدیا) نقل کنیم، عمده‌ی دلیل گیک نامیدن کسی که خود را صرف چیزی می‌کند، آن است که با عقل جمعی و روند عمومی جامعه سازگار نیست. وگرنه کسی که با شور و شوق خاصی در جمع کردن پول بکوشد گیک محسوب نمی‌شود.
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

آزمون گیک بودن. میزان گیک بودن خود را بسنجید. من 28.9 % گیک بودم.

گیک در ویکی‌پدیای انگلیسی
گیک در ویکی‌پدیای فارسی

Sunday، November 30، 2008

نات ایناف ریسرسز

کمبود منابع از آن چیزهای عجیب است. البته از همین جا «ابزارزدگی» را قطع می‌کنیم و بی‌خیال Resource و Process Space می‌شویم. محض به‌روز شدن این‌جا و گردگیری کمی از یک مشغولیت جدید بگویم. بعد از دانش‌نامه‌ی ع.ت.ف. و خود آکادمی فانتزی و ترجمه برای آن و تلاش [ ِ هنوز نافرجام] برای چاپ مجله‌ی کاغذی ادبیات گمانه‌زن و چاپ مجله‌ی فنی رسیدیم به این‌جا که دارم تلاش‌هایی می‌کنم برای نوشتن که از رویاهای کودکی بود!

این است که در کنار کارهای زمین‌مانده‌ی گونه‌گون (و علی‌الخصوص ترجمه‌ی ناقص‌مانده‌ای که یکی احتمالاً به خاطر آن مرا هلاک کند!) نوشتن هم قصه‌ای شده و وقت می‌گیرد! البته محض توضیح بگویم که این حرف‌ها شلوغ کردن و این‌ها نیست و جلوه‌ی همان کمبود منابع بالا است.

این‌ها البته فضاسازی بود! حالا برسیم به خود قصه. البته قصه نیست و نصف نصف قصه هست و دارد اشتراکی همراه دوستی تازه برای آکادمی نوشته می‌شود. این شما و این هم یک چیزی که الان اسمش اُبلیویون است و قرار است یک چیز دیگر بشود چون اُبلیویون از قبل یک چیز دیگر بوده‌است.

بخشی از بخش یک

ابربرج ۵۳۲۷ که به سوی آن در حرکتیم در ۵۳ درجه، ۴۳ دقیقه‌ی شرقی و ۲۷ درجه، ۳۳ دقیقه‌ی شمالی از سطح دریا حدود سه کیلومتر ارتفاع دارد و از آن‌جا که پایه‌ی برج خودش در ارتفاع یک‌هزار و هفتصد متری از سطح دریا روی دامنه‌ی کوه دالون، از چین‌خوردگی‌های دوران تریاسه، بنا شده‌است. این بنا ...

راننده‌ی ماشین زمینی رادیو را خاموش کرد و گفت: «بذار خودم برات بگم دکتر جون. این همش عدد رقم بلغور می‌کنه. حتی به درد توریستا هم نمی‌خوره. البته الان دیگه از این برج‌ها کلی جاها ساختن. دیگه توریست نمی‌یاد این‌جا. جاده‌ی کوه دالون قدیمیه و منم نمی‌دونم چرا برج رو کمی بالاتر نساختن که ای باد داغ کویر بهش نرسه. خر تب می‌کنه از گرمای این‌جا.»

مردک فکر می‌کند راهنمای تور است. مردم این‌جا یاد نمی‌گیرند مزاحم نشدن یعنی چه! قیافه و سر و وضعش را ببین. بو می‌دهد. آن پارچه‌ی کثیف قرمز راه‌راه را ببین که دور گردنش انداخته. این پسرک نادان هم سرش را گذاشته و خوابیده. نمی‌دانم با مزاحمت‌های بدون امان این مردک چطور این کار را می‌کند.

البته تعجبی هم ندارد. خودش هم دست کمی ندارد. یک آن به خودش آمد. تعصب نژادی دکتر؟ عجبا!

«البته توریستایی که می‌یان بیشتر می‌خوان ببینن اولین برج چطوری بوده. می‌گن مهندسش هم همین جاست...»

البته که همین جاست ابله. وگرنه من چرا باید به این‌جا می‌آمدم و تو را و این جاده‌ی زمینی و اتومبیل مسخره‌ات و باد گرم و خاک سوزانی که از پنجره‌ای که باز گذاشته‌ای تو می‌آید را تحمل می‌کردم. فکرش را بکن این‌جا قبل از عصر یخ‌بندان چطور بوده‌است.

«کولرت را بزن آقا. من ماشین کولردار خواسته بودم. اعتبارش را که اول گرفتند.»

«کولر داره ولی خرابه آقای دکتر. این کولرا این‌جا دووم نمی‌یارن. یعنی می‌گن از قدیم که کولر ماشین اومد هیچ کولری این‌جا دووم نمی‌یاره. هر کی گفته کولر هست این‌جا دروغ گفته. اون‌جا رو آقای دکتر اونایی که اون دست می‌بینی دکلای چاه گازن. فاصله‌شون زیاد نیست. همه‌شون خشک شدن آقای دکتر...»

پیرمرد خودش را روی صندلی بالا کشید. با خودش فکر کرد حماقت هم حدی دارد. چرا فرودگاه باید این قدر از برج دور باشد که مجبور باشند از این اتومبیل‌های شناور هوای فشرده‌ی عهد بوقی در این مسیر استفاده کنند؟ البته گویا یکی گفته بود دو چیز نهایت ندارد. یکی‌اش حماقت بشر بود. چه جای تنگی دارد این اتومبیل. آه! مردک صندلی‌اش را عقب داده! جا به جا شد و سمت دیگر صندلی نشست. اکنون دیگر چهره‌ی راننده را درون آیینه می‌دید. راننده دیدی زد و مطمئنم نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد و الان اظهار نظر می‌کند.

راننده از آینه او را نگاه کرد و گفت: «دکتر جون الان این ور آفتاب می‌شه. سر پیچ بعدی برسیم می‌افتیم توی آفتاب.» مکثی کرد و بعد گفت: «می‌گن قدیما این‌جا خیلی آباد بوده. اون موقعی که هنوز نفت و گاز بود.»

همه‌ی رنگی که پیرمرد می‌دید قهوه‌ای و زرد بود. اگر این‌قدر آباد بوده پس چرا هیچ چیز به جا نمانده؟ سقف شفاف ماشین آسمان را سفید و زرد نشان می‌داد. زردِ آسمان کثیف بود. که باورش می‌شد یخ‌بندان به همین زودی، تا کمتر از یک دهه‌ی دیگر، به این‌جا هم خواهد رسید؟ عصر یخ‌بندان! و این‌جا هنوز این‌قدر گرم است! چقدر به یاد یخ‌بندان هستم! انگار دلم تنگ شده باشد.

با این‌که ناراحت بود و عصبانی، اما گرمای هوا به چرتش انداخت. نفت، گاز، یخ، گرما...

شما هم شرکت کنید: «مسابقه‌ی داستان اشتراکی آکادمی فانتزی».

Tuesday، July 29، 2008

Thanks Guys

Access Forbidden

We are sorry, but due to U.S. government restrictions, we are unable to allow access to our web site from your country at this time.

The IP address you are using, ..., is currently not permitted to use this web site.
Country code: IR


Wednesday، January 30، 2008

Volcano

محض یادآوری Dummy به معنی «گیج»، «گول»، «خنگ»، «منگ» یا ساده‌تر «ساده» و «ساده‌لوح» آمده‌است. بنابر واژه‌نامه‌ی آزاد ویکشنری:

dummy (plural dummies): A silent person; a person who does not talk.An unintelligent person.

کتاب‌های مجموعه‌ی for Dummies را شاید دیده باشید. این کتاب‌های مجموعه‌ی خوبی از راهنماهای گام به گام و ساده‌فهمی برای همه هستند. بنابر نوشته‌ی دایرةالمعارف ویکی‌پدیا این کتاب‌ها "A Reference for the Rest of Us!" هستند. مثل شکلی که علی‌القاعده باید بالای این پست مشخص باشد، کتاب‌ها قالب خاصی دارند. جلد زرد. نوار اُریب و پهن سیاه و یک کاراکتر کارتونی. کتاب‌های فقط فنی نیستند و به موضوعات دیگری مثل روابط عمومی، تغذیه و حتی حاملگی هم می‌پردازند.

حالا این را بگذاریم و بیاییم ببینیم مجموعه در ایران چطور ترجمه شده‌است. تا جایی که خبر دارم (که البته که نه جامع است و نه مانع) انتشارات نص (مجموعه‌ی کامپیوتری) و انتشارات کاروان (عنوانی مثل روابط عمومی) از این مجموعه چاپ کرده‌اند. نکته‌ای که برای من جالب بوده، برگردان همین for Dummies بود. نمونه‌ها عبارتند از:

· برای همه

· برای باهوش‌ها

· به زبان ساده

و مانند آن! یک بار درباره‌ی این ناامانت‌داری پرس‌وجو کردم. نتیجه که: «هیچ کس در ایران کتابی نمی‌خرد که رویش نوشته باشد "برای آدم‌های ساده" چه رسد به این‌که بخواهیم بنویسم برای "گیج‌ها" یا امثال آن.»

من نه روان‌شناسم، نه جامعه‌شناس. موجود فنی ساده‌ای بیش نیستم که توان رقابت با هنرمندان و اندیشمندان این عرصه‌ی کاربردی (!) را ندارم. ولی این موضوع بدجور برایم سؤال شده. مردمی که خودشان را هر روز برای هم تکه‌پاره می‌کنند. هر سال چند بار پدر و مادرشان را فدا می‌کنند. خودشان را سگ و امثال آن خطاب می‌کنند (و سگ را هم اعظمْ نجس می‌دانند!) و مانند آن، چطور نمی‌توانند با «عنوان یک کتاب» کنار بیایند؟

خنده‌دارتر از همه، آن برگردان «برای باهوش‌ها» است. من که نمی‌فهمم، ولی این قدر بویش بلند است که من نامتخصص هم می‌بینم که این اصلاً نشانه‌ی چیز خوبی نیست.

Tuesday، January 29، 2008

بلاگر فارسی؛ صبح بخیر!

به خودم صبح بخیر می‌گویم که تازه دیدم بلاگر نوشته:

Happy rtl-blogging

خلاصه که فارسی به زبان‌هایی که بلاگر پشتیبانی می‌کند افزوده شد. دیر هست؛ خوب باشد!


به جهت خالی نبودن عریضه:

متن ۱:

توجه داشته باشید که پهنای باندهای آمده در هر مورد به صورت تقریبی به دست آمده‌اند و موضوع تغییر خواهند بودند. همچنین نوع نیازها مربوط به زمان جمع‌آوری اطلاعات است و بعضاً ممکن است در زمان اجرا تغییر کند. – یک سند فنی


متن ۲:

صدای ضربه‌ای شدیدتر آمد و زمین و دیوارهای غار به لرزه در آمدند. فضاپیچ‌ها آشوب‌زده شدند و به ضربان افتادند و بعد، هم زیادتر شدند و هم بزرگتر. رمز لایه‌ی کاربردی شکسته بود. نه، دیگر خیلی طول نداشت. بعد از آن نوبت لایه‌ی شبکه بود. شکستن آن دیگر طولی نمی‌کشید. – یک داستان ع.ت.ف. گمنام


متن ۳:

رینس‌ویند گفت: «چوب‌دست اسفل‌السافلینِ منفی که مالِ آژاندوره بوده.» و با سر به نوک براق چوب‌دستی اشاره کرد و ادامه داد: «و منم خیلی خوشحال می‌شم این قدر این ور و اون ور تابش ندی. ممکنه در بره. منظورم اینه که، این کارایی که کردین، این همه جادویی که فقط به خاطر ما مصرف کردین، خیلی آدمو تحت تأثیر قرار می‌ده. ولی لازم نبود این همه زیاده‌روی کنین. و ...» - رنگ جادو، تری پرچت


چرا آدم نمی‌تواند به یکی اکتفا کند؟ من اگر بودم فقط آخری برایم کافی بود!