کمبود منابع از آن چیزهای عجیب است. البته از همین جا «ابزارزدگی» را قطع میکنیم و بیخیال Resource و Process Space میشویم. محض بهروز شدن اینجا و گردگیری کمی از یک مشغولیت جدید بگویم. بعد از دانشنامهی ع.ت.ف. و خود آکادمی فانتزی و ترجمه برای آن و تلاش [ ِ هنوز نافرجام] برای چاپ مجلهی کاغذی ادبیات گمانهزن و چاپ مجلهی فنی رسیدیم به اینجا که دارم تلاشهایی میکنم برای نوشتن که از رویاهای کودکی بود!
این است که در کنار کارهای زمینماندهی گونهگون (و علیالخصوص ترجمهی ناقصماندهای که یکی احتمالاً به خاطر آن مرا هلاک کند!) نوشتن هم قصهای شده و وقت میگیرد! البته محض توضیح بگویم که این حرفها شلوغ کردن و اینها نیست و جلوهی همان کمبود منابع بالا است.
اینها البته فضاسازی بود! حالا برسیم به خود قصه. البته قصه نیست و نصف نصف قصه هست و دارد اشتراکی همراه دوستی تازه برای آکادمی نوشته میشود. این شما و این هم یک چیزی که الان اسمش اُبلیویون است و قرار است یک چیز دیگر بشود چون اُبلیویون از قبل یک چیز دیگر بودهاست.
بخشی از بخش یک
ابربرج ۵۳۲۷ که به سوی آن در حرکتیم در ۵۳ درجه، ۴۳ دقیقهی شرقی و ۲۷ درجه، ۳۳ دقیقهی شمالی از سطح دریا حدود سه کیلومتر ارتفاع دارد و از آنجا که پایهی برج خودش در ارتفاع یکهزار و هفتصد متری از سطح دریا روی دامنهی کوه دالون، از چینخوردگیهای دوران تریاسه، بنا شدهاست. این بنا ...
رانندهی ماشین زمینی رادیو را خاموش کرد و گفت: «بذار خودم برات بگم دکتر جون. این همش عدد رقم بلغور میکنه. حتی به درد توریستا هم نمیخوره. البته الان دیگه از این برجها کلی جاها ساختن. دیگه توریست نمییاد اینجا. جادهی کوه دالون قدیمیه و منم نمیدونم چرا برج رو کمی بالاتر نساختن که ای باد داغ کویر بهش نرسه. خر تب میکنه از گرمای اینجا.»
مردک فکر میکند راهنمای تور است. مردم اینجا یاد نمیگیرند مزاحم نشدن یعنی چه! قیافه و سر و وضعش را ببین. بو میدهد. آن پارچهی کثیف قرمز راهراه را ببین که دور گردنش انداخته. این پسرک نادان هم سرش را گذاشته و خوابیده. نمیدانم با مزاحمتهای بدون امان این مردک چطور این کار را میکند.
البته تعجبی هم ندارد. خودش هم دست کمی ندارد. یک آن به خودش آمد. تعصب نژادی دکتر؟ عجبا!
«البته توریستایی که مییان بیشتر میخوان ببینن اولین برج چطوری بوده. میگن مهندسش هم همین جاست...»
البته که همین جاست ابله. وگرنه من چرا باید به اینجا میآمدم و تو را و این جادهی زمینی و اتومبیل مسخرهات و باد گرم و خاک سوزانی که از پنجرهای که باز گذاشتهای تو میآید را تحمل میکردم. فکرش را بکن اینجا قبل از عصر یخبندان چطور بودهاست.
«کولرت را بزن آقا. من ماشین کولردار خواسته بودم. اعتبارش را که اول گرفتند.»
«کولر داره ولی خرابه آقای دکتر. این کولرا اینجا دووم نمییارن. یعنی میگن از قدیم که کولر ماشین اومد هیچ کولری اینجا دووم نمییاره. هر کی گفته کولر هست اینجا دروغ گفته. اونجا رو آقای دکتر اونایی که اون دست میبینی دکلای چاه گازن. فاصلهشون زیاد نیست. همهشون خشک شدن آقای دکتر...»
پیرمرد خودش را روی صندلی بالا کشید. با خودش فکر کرد حماقت هم حدی دارد. چرا فرودگاه باید این قدر از برج دور باشد که مجبور باشند از این اتومبیلهای شناور هوای فشردهی عهد بوقی در این مسیر استفاده کنند؟ البته گویا یکی گفته بود دو چیز نهایت ندارد. یکیاش حماقت بشر بود. چه جای تنگی دارد این اتومبیل. آه! مردک صندلیاش را عقب داده! جا به جا شد و سمت دیگر صندلی نشست. اکنون دیگر چهرهی راننده را درون آیینه میدید. راننده دیدی زد و مطمئنم نمیتواند جلوی خودش را بگیرد و الان اظهار نظر میکند.
راننده از آینه او را نگاه کرد و گفت: «دکتر جون الان این ور آفتاب میشه. سر پیچ بعدی برسیم میافتیم توی آفتاب.» مکثی کرد و بعد گفت: «میگن قدیما اینجا خیلی آباد بوده. اون موقعی که هنوز نفت و گاز بود.»
همهی رنگی که پیرمرد میدید قهوهای و زرد بود. اگر اینقدر آباد بوده پس چرا هیچ چیز به جا نمانده؟ سقف شفاف ماشین آسمان را سفید و زرد نشان میداد. زردِ آسمان کثیف بود. که باورش میشد یخبندان به همین زودی، تا کمتر از یک دههی دیگر، به اینجا هم خواهد رسید؟ عصر یخبندان! و اینجا هنوز اینقدر گرم است! چقدر به یاد یخبندان هستم! انگار دلم تنگ شده باشد.
با اینکه ناراحت بود و عصبانی، اما گرمای هوا به چرتش انداخت. نفت، گاز، یخ، گرما...
شما هم شرکت کنید: «مسابقهی داستان اشتراکی آکادمی فانتزی».