دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

نق نق

این پست یک جور نق نق حساب می‌شود از این که وای زندگی چقدر شلوغ است. وقت عزیزان رو تلف نمی‌کنم و مستقیم به نق مربوطه می‌پردازم!

«آه! زندگی چقدر شلوغ است!»

شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹

Being a wimp

If you prefer a word that is easier to remember than __stdcall, use pascal. It is defined as:
#define pascal __stdcall
Or if you think putting the word pascal in your code makes you a wimp, you can use the following definition:
#define STDMETHODCALLTYPE __stdcall

شما رو نمی‌دونم! ولی من عمراً از pascal استفاده نکردم!

چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

اخراج

یکی از چیزهایی که سخت روز تعطیل آدم را تلخ می‌کند این است که مجبور شده باشی برخلاف میلت کسی را اخراج کنی. خیلی حس مزخرفی دارد!

ویرایش: چه خوب که حل شد!

جمعه ۴ سپتامبر ۲۰۰۹

منبع و ارجاع

ارجاعی می‌دهیم به این گفتاورد عر تایچو و باشد که دوستان خوش باشند.

چهارشنبه ۲ سپتامبر ۲۰۰۹

دور باطل

همکار می‌گوید مهندس گفته بخش آی‌تی ما می‌آید ببه شما یاد می‌دهد چطور سطح دسترسی را روی ماژول‌های نرم‌افزاری که به ما فروختید پیاده‌سازی کنید.
می‌گویم کدام مهندس. توی این شرکت توی سر سگ بزنی مهندس پس می‌افتد.
می‌گوید رییس.
می‌گویم چطور انتظار دارید آن‌ها کدشان را به ما بدهند که مثلاً ما ادوایس بدهیم که اینجایش را مثلاً چنین و چنان کنید؟
شانه بالا می‌اندازد.
بعد سیستم مسوولیت خودکار به راه می‌افتد: باشه من باهاش حرف می‌زنم.
خب وات دِ! چرا!؟
ولی حرف را زده‌ای و می‌روی با رییس حرف بزنی.

واسطه

در نقش مدیوم عمل کردن خوب است. یعنی نتیجه‌اش معمولاً خوب است. ارزش خودش را دارد. اما جداً خسته کننده و آزارنده است. کاری است که اگر بیش از یک نفر انجام دهد نور علی نور می‌شود. اما اگر فقط یکی باشد ماجرای کارد و پنیر پیش می‌آید و از آن بدتر وجود موجودی در این میان است که خودش یا موقعیتش را از بابت این موضوع در خطر ببیند. من خودم فهمیدم چه گفتم. فعلاً لااقل...

تفاوت

نظری ندارم.

یعنی این یکی را هم در مورد کار بنویسم؟ فکر کنم مال خود کار باشد. وگرنه من که همان آدم سابقم و هنوز هم تا سر پا هستم کار می‌کنم... اما کاری که الان دارم؟ نمی‌دانم... برویم و سعی کنیم کمی بنویسیم. شاید رستگار شدیم.

چهارشنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۰۹

ساعت

بسته‌ایم به ساعت! هنوز هم بسته‌ایم به ساعت! می‌دانم که نباید بسته باشم! ولی بسته‌ایم!


ساعت بیست و یک و سی دقیقه است و امید هم ندارم تا یکی دو ساعت دیگر کارم تمام شود. فهرست رسیده به چهارده کار مختلف که هر کدام حداقل ساعتی وقت می‌گیرد. همپف! این است که غر زدن بس است و چهار کلام بگوییم و بعد برویم یک کار مفید بکنیم!

مدت زمان کارم در پارس سامان دارد به یک سال نزدیک می‌شود. بعد از دو سه بار این در و آن در زدن، بالاخره این‌جا ماندگار شدم. البته امیدوارم ادامه‌ی جمله‌ی قبلی «فعلاً» نباشد! جزییاتش را رها کنیم. بهترین چیز نوع کارم در پارس سامان سفرهای کاری است که پیش می‌آید. اگر سفر کاری نبود شاید هیچ وقت پیش نمی‌آمد گذرم مثلاً به بندرعباس بیفتد و غروب کنار دریا باشم و ببینم چراغ‌های جزیره‌ی هرمز را که روشن می‌شوند و منظره‌ای می‌سازند عجیب. حتی جذاب‌تر از منظره‌ی شب‌های «شهر» از بلندی. شاید هیچ وقت پیش نمی‌آمد گذرم به بوشهر و فراشبند و فیروزآباد و کازرون بیفتد و آن‌ها را در فصل‌های مختلف ببینم. قصه‌های سفرها برای خودشان جالب هستند. دو سه پست پیش اول قصه‌ای را گذاشتم که در آینده‌ای دور در یکی از مکان‌ها اتفاق می‌افتد....




دشت ارژن از بالای کوه کتل





یکی از مناظر بالای کوه مهارلو




و البته همه‌ی عکس‌های سفر آن طوری نیست! بیشترشان این طوری هستند! این که می‌بینید مقادیری آداپتور و مقادیر خشک‌کن موجبر است.

یکشنبه ۷ دسامبر ۲۰۰۸

شرق و این چیزها

در راستای شرق و غرب و این که من سر جای خودم هستم و این‌جا مرکز زمین هست و اگر قبول نداری برو متر کن:

Terminology

از xkcd